لبخند محزون زنی ده ساله بود این
کز گوشه ی چادر سیاه دیدیم ای ماه
آری زنی ده ساله بشنو تا بگویم
این قصه کوتاهست و دردآلود و جانکاه
وین جا جز این لبخند،لبخندی نبینی
شش ساله بود این زن که با مادرش آمد
از یک ده گیلان در سودای زیارت
آن مادرک ناگاه مُرد و دخترک ماند
و اینک شده سرمایه ی کسب و تجارت
نفرین بر این بیداد،ای مهتاب ، نفرین
شعر از مهدی اخوان ثالث
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 21:41  توسط پيام پارسا
|
