تبليغاتX
پیام پارسا Payam e Parsa

پیام پارسا Payam e Parsa

نوشته های خوب

این شعر کاندیدای شعر برگزیده سال 2005 می باشد، که توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده است:

وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم
وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم
و تو، آدم سفید
وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای
وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی
و وقتی می میری، خاکستری ای
و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 20:46  توسط پيام پارسا  | 

از وقتی که دوستم مرا ترک کرده است
کاری ندارم جز راه رفتن ...
راه می روم
تا فراموش کنم
راه می روم،
می گریزم،
دور می شوم،

***
دوستم دیگر بر نمی گردد
اما حالا من
دونده دوی استقامت شده ام...

 

شعر از: شل سیلوراستاین ترجمه: چیستا یثربی از کتاب ۲۵ دقیقه مهلت نشر نامیرا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 14:18  توسط پيام پارسا  | 

 به کجا چنین شتابان؟

گون از نسیم پرسید

دل من گرفته ز اینجا

هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان؟

همه آرزویم،

اما چه کنم که بسته پایم

به کجا چنین شتابان؟

به هر کجا که باشد بجز این سرسرایم

سفرت بخیر! اما،تو و دوستی، خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامت گذشتی

به شکوفه ها،به باران

برسان سلام ما را

 

 

شعر از : کدکنی

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 19:27  توسط پيام پارسا  | 




ماهي قرمز
سيب قرمز
عطر سنبل
سفرۀ هفت سين
سال،سالِ جديد
اما عشق من
همان عشق قديم


شعر از : حامد میرزاآقایی
با آرزوی سالی پر از آرامش،عشق،شادی و ثروت
سال نو مبارک
+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 14:16  توسط پيام پارسا  | 

باد، پیچید در ترانه برگ

برگ، لرزید از بهانه باد

هر کجا برگ خشک بود، افتاد

باغ نالید و گفت:

-« باد، مباد! »

در شگفتم، گناه باد چه بود؟

برگ، خشکیده بود، باد ربود

باد، هرگز نبود دشمن برگ

مردن برگ، دست باد نبود.

 

زندگی ذره ذره می کاهد

خشک و پژمرده می کند چون برگ

مرگ، ناگاه می برد چون باد،

زندگی کرده دشمنی، یا مرگ؟

 

برگ خشکم به شاخسار وجود

تا کی آن باد سرد، سر برسد

تو هم ای دوست، ذره ذره مکش!

تا نخواهم که زودتر برسد..!

 

 

شعر از : فریدون مشیری

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 23:33  توسط پيام پارسا  | 

لبخند محزون زنی ده ساله بود این

کز گوشه ی چادر سیاه دیدیم ای ماه

آری زنی ده ساله بشنو تا بگویم

این قصه کوتاهست و دردآلود و جانکاه

وین جا جز این لبخند،لبخندی نبینی

شش ساله بود این زن که با مادرش آمد

از یک ده گیلان در سودای زیارت

آن مادرک ناگاه مُرد و دخترک ماند

و اینک شده سرمایه ی کسب و تجارت

نفرین بر این بیداد،ای مهتاب ، نفرین

 

 

شعر از مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 21:41  توسط پيام پارسا  | 

بدون تو هم

خورشيد مرا گرم مي كند

ستاره چشمك مي زند

گُل رُز زيبا

سيب خوشمزه

هنگام گرسنگي، بوي نان داغ ديوانه كننده

و من دوباره عاشق خواهم شد

 

 

شعر از : حامد میرزاآقایی

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 21:43  توسط پيام پارسا  | 

می ترسم از سگِ همسایه

دنبالم می کند

یکی از همین قفسِ من

برایش بساز

تا آدم شود

 

از کتاب بانو و آخرین کولی سایه فروش ، شاعر : کیکاووس یاکیده

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 17:4  توسط پيام پارسا  | 

می ایستم پای تو با جان و تنم من

پا می گذارم روی قلب آهنم من

 

یک عمر، تنگاتنگ بوی بودنت را

حس کرده ام بین تن و پیراهنم من

 

از کودکی با خویش گفتم عاشقی کن

خواندم الفبای تو را در دامنم من

 

ای شمع! می خواهم که رازی را بگویم

از بوسه دیشب به این سو... روشنم من

 

دریا تویی- صحرا تویی- جنگل تو یی

ماهی منم- آهو منم- تیهو من

 

در باز بود و آسمان پروانه ی  باران

اما مگر از این قفس دل می کنم من؟

 

از کتاب زیر چتر تو باران می آید،شاعر : مهدی فرجی

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 13:27  توسط پيام پارسا  | 

باران های گاه گاهی

صدای نشاط پرندگان؛

 

شور و شوق خانه تکانی

فروش ماهی قرمز و تنگ بلور

سبزه و سمنو

سنبل و شب بو

هر گوشه این شهر؛

 

ذوق بچه ها

به عشق پوشیدن لباس نو

گرفتن عیدی، تعطیلات نوروزی؛

 

آری،

بهار دیگری در راه است

سالی جدید، تولدی دوباره، امیدی تازه

 

شعر از: حامد میرزاآقایی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 12:42  توسط پيام پارسا  | 

...

زیبا،ظریف،دختر افسونگر بهار

یک شاخه گل به دست

هر برگ آن هزار ستاره

بر هرچه می نواخت تنها به یک اشاره

باغی پر از ستاره و گل می ساخت!

افسونگری است آیا؟

یا معجزه ست این که از این شاخه های خشک

سرما چشده،یخ زده

...

این شاخه های پرگل

این برگ های رنگین

این باغ های غرق شکوفه

این روح، نشاط

....

افسونگری است آیا؟

                            یا معجزه ست؟

 

شعر از :فریدون مشیری

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 12:38  توسط پيام پارسا  | 

...
او بود و عشق بود و صفا بود و آرزو
لبخند شوق بود و تمناي بوسه بود
بي تاب و بي قرار، نگاه گريز پا
هر لحظه سوي لعل لبش بال مي گشود
...
دستم به گرد گردن آن ماه حلقه شد
آميخت آه من به نفس هاي گرم او!

دل ها تپيد و راه نظر بست اشك شوق
بر جان بي شكيب شرار تب اوفتاد
آغوش تنگ تر شد و بازو فشرده تر
لرزيد سينه اي و لبي بر لب اوفتاد!

شعر از: فریدون مشیری

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 0:27  توسط پيام پارسا  | 

دیری ست که

از روی دل آرای تو دوریم

محتاج بیان نیست

 که مشتاق حضوریم

 

تاریک و تهی پشت و پس آینه مانده ایم

هرچند که

 همسایه آن چشمه نوریم

شعر از اه.سایه

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 0:20  توسط پيام پارسا  | 

باران ببار

ببار و خیابان ها را غرق کن

بر سر چهار راه

در انتظار نوحیم

 

باران ببار و تنگ حوصلگی مکن

آب،اگر از سر نگذشته باشد

کشتی نوح

نخواهد رسید

 

نوح خواهد آمد

و کبوترش را

بر میدان ها و اداره های دفن شده در طوفان

رها خواهد کرد

تا بر بانک ها بنیشد

و از رستگاری خبر می آورد

 

قدری شتاب کن باران

ببین

دلال های چوب

چگونه به هر سوئی می دوند و عرق می ریزند

باران

ببار و خیابان ها را غرق کن

و فقط لامپ ها را نپوشان

که چهره نوح را ببینیم

ما از جماعت کشتی

فقط ابلیس را می شناسیم.

 

شعر از:شمس لنگرودی – کتاب باغبان جهنم – انتشارات اهنگ دیگر

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 16:53  توسط پيام پارسا  | 

ریگی از روی زمین برداریم

وزنِ بودن را احساس کنیم

پرده را برداریم

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

روی ترِ باران به بلندای محبت برویم

در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم

ساده باشیم

ساده باشیم

چه در باجه بانک

چه در زیر درخت

 

شاعر : سهراب سپهری

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 20:46  توسط پيام پارسا  |