از خانم اینشتین پرسیدند که آیا از تئوری تناسب چیزی می فهمد؟
خانم اینشتین جواب داد:«نه...اما شوهرم را درک می کنم و می شناسم و فقط این را می دانم که باید به وی افتخار کنم.»
نوشته های خوب
از خانم اینشتین پرسیدند که آیا از تئوری تناسب چیزی می فهمد؟
خانم اینشتین جواب داد:«نه...اما شوهرم را درک می کنم و می شناسم و فقط این را می دانم که باید به وی افتخار کنم.»
از چارلی چاپلین هنرپیشه معروف پرسیدند:«آیا شما از زنهای پرچانه خوشتان می آید ؟»
چارلی خندید و جواب داد : « مگر نمونه دیگری هم وجود دارد؟»
در یک روز سرد شب هنگام یک نفر سراغ ملا می آید و در می زند .ملا که از سرما پتو را دور خود پیچانده بود و داشت استراحت می كرد.با همان شكل در را باز می کند و جویای ماجرا می شود .مرد می گوید که در فلان جا دعوایی پیش آمده شما بیا و قضاوت کن و مشکل را حل کن.
بالاخره ملا راضی می شود،بعلت هوای سرد با همان پتو که دور خود پیچیده بود، سر معرکه می رود و می بیند یک عده با هم درگیر شده اند. برای اینکه بفهمد چه خبر است پتو را رها می کند و وارد جمع می شود اما آنقدر شلوغ و خر تو خر است که ملا چیزی دستگیرش نمی شود پس بر می گردد تا پتو را بردارد و به خانه برود و استراحت و خوابش را ادامه دهد اما وقتی بر می گردد می بیند پتوی او را برده اند ، همانجا می ایستد و می گوید پس : « دعوا سر پتوی ملا بود.»
یک شب تالیران وزیر خارجه ناپلئون ،میان دو خانم که یکی زشت و دیگری بی نهایت زیبا بود نشسته بود . و البته بنا به غریزه طبیعی،به خانم خوشگلتر توجه زیادتری داشت.
خانم زشت برای اینکه این معنی را به او بفهماند پرسید :« آقای وزیر خارجه ! اگر ما دونفر به دریا بیفتیم ،شما کدان یک را زودتر نجات خواهید داد ؟»
تالیران سری تکان داد و گفت:«خانم، من مطمئن هستم که شما مثل یک ماهی شنا می کنید.»
در زمان آغامحمدخان قاجار شخصی از حاکم شهر خود که با صدر اعظم نسبت داشت، نزد صدر اعظم شکایت برد و صدر اعظم مي دانست که حق با شاکی است، گفت:« اشکالی ندارد، می توانی به اصفهان بروی.»
- « اصفهان در اختیار برادر شماست.»
- « پس به شیراز برو.»
- « شیراز هم در اختیار خواهرزاده شماست.»
- « به بروجرد برو.»
- « یکی از اقوام شما در آنجاست.»
- « به تبریز برو.»
- « نوه شما آنجاست.»
صدر اعظم بلند شد و با عصبانیت فریاد زد :«چه می دانم،برو به جهنم.»
مرد با خونسردی گفت :«متاسفانه آنجا هم مرحوم پدر شماست!»
روزی هیتلر برای بازدید به یک تیمارستان رفت.به محض اینکه وارد شد، دیوانه ها شروع کردند به «هو»کردن او.
هیتلر عصبانی شد و فریاد زد:«خفه شید احمق ها ،می دانید من که هستم؟ من به زودی فرمانروای جهان خواهم شد.»
ناگهان صدای قهقهه همه بلند شد و شروع کردند به مسخره کردن و در این میان یکی از دیوانگان فریاد زد:«من هم اول که به اینجا آمدم، همین خیال را داشتم.»
از چارلی چاپلین پرسیدند:«وفادارترین زنها کدامند؟مو طلائی ها،مو خرمایی ها و یا مو مشکی ها؟!»
چارلی خنده ای کرد و پاسخ داد:«معلوم است ، مو خاکستری ها !»
روزی شاه عباس با لباسي متفاوت وارد قهوه خانه اي شد. از قضا کسی او را می شناسد و همــه یکدفعه جهت احترام به شاه ایران بر می خیزند جز یک درویش . شاه عباس نزد درويش رفت و گفت:
-« تو مرا نشناختی؟»
درویش با خونسردی گفت:
«چرا شما را شناختم. شما، شاه عباس بزرگ هستید.»
شاه عباس فرياد زد:« پس چرا جلوی پای من مثل دیگران بلند نشدی؟!»
درویش گفت :«آنها جلوی پای شما بلند شدند چون مقام شما بالاتر از آنهاست، اما مقام من از شما بالاتر است پس لزومی ندارد بلند شوم.»
شاه عباس با عصبانیت دوباره فریاد زد:« مردک چه می گویی ؟»
درویش با خونسردی گفت :« الان مقام شما چیست؟»
- :«من شاه ایران بزرگ هستم.»
«خوب بعد از شاهی چه؟»
- : «خوب می میرم .»
:« بعدش چه؟»
شاه عباس با فرياد :
« يعني چه ! دیگر آن موقع هیچی نیستم.»
درویش گفت :« خوب شما بعد از طی این همه سال به مقام هیچی می رسید اما من از همین حالا هیچی نیستم.»
یکی از کســــانی که دعوی شعر و شاعری می کرد این غزل جامی را به نزدش برد و گفت شما در این شعر گفته اید
بسکه در جان فکار و چشم بیدارم توئی
هر که پیدا می شود از دور پندارم توئی
بعد از آنکه غزل را به اتمام رسانید،بر مطلع غزل ایشان اعتراض کرد و گفت:« شما در این مطلع فرموده اید هر که پیدا می شود از دور پندارم توئی، شاید خری یا گاوی پیدا شود!»
جامی گفت:«باز پندارم توئی!»
روزی یکی از اشخاص از خود راضی در غیاب ولتر-نویسنده مشهور فرانسوی-که بدیدنش رفته بود ،برخلاف انتظار دید که وضع اتاق ولتر بسیار در هم ریخته و گرد و خاک زیادی روی میز تحریرش نشسته است!
از فرط ناراحتی با انگشت خود روی همان میز گردآلود نوشت:«خر!» و رفت.
فردای آن روز تصادفا ولتر را در خیابان دید و گفت:«دیروز خدمت رسیدم تشریف نداشتید.»
ولتر با نگاهی فیلسوفانه گفت :«بله کارت ویزیت شما را روی میز تحریر دیدم!»