تبليغاتX
پیام پارسا Payam e Parsa

پیام پارسا Payam e Parsa

نوشته های خوب

اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخش هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن

منبع : دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 0:0  توسط پيام پارسا  | 

این شعر کاندیدای شعر برگزیده سال 2005 می باشد، که توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده است:

وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم
وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم
و تو، آدم سفید
وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای
وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی
و وقتی می میری، خاکستری ای
و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 20:46  توسط پيام پارسا  | 

مو و سام،دو مرد نود ساله،در طول زندگیشان با هم دوست بودند،سام در بستر مرگ بود و مو بـرای دیدن اش رفته بود.

مو: سام می دانی که ما هردو در طول زندگی بیس بال رو دوست داشتیم،یه لطف در حق من می کنی ،وقتی رفتی،بگو آیا تو بهشت هم بیس بال بازی می کنند؟

سام نگاهی به مو انداخت:

-مو!تو سال های زیادی دوست من بودی،این درخواست تو رو حتما انجام می دم.

سام مُرد.مدتی بعد به خواب مو آمد:

-مو من سام هستم و از بهشت با تو حرف می زنم.

اومدم بگم 2 تا خبر برات دارم،یکی خوب و یکی بد.

مو:اول خبر خوب رو بگو.

-خبر خوب اینکه تو بهشت بیس بال هست

و خبر بد اینکه

تو، سه شنبه تو تیم هستی!

 

 

منبع : http://payameparsa.blogfa.com ،داستان مینی مالیستی ،نشر سایه کستر

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 20:38  توسط پيام پارسا  | 

پنج آدمخوار به عنوان برنامه نویس در یک شرکت تکنولوژی اطلاعات دولتی استخدام شدند.
هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت گفت: “شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و می توانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر خوردن کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید.”
آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند. چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: “می دانم که شما خیلی سخت کار می کنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافت چی های ما ناپدید شده است. کسی از شما می داند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟”
آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند.
بعد از اینکه رئیس شرکت رفت، رهبر آدمخوارها از بقیه پرسید: “کدوم یک از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده؟”
یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت: “ای احمق! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد!
از این به بعد لطفاً افرادی را که کار می کنند را نخورید!

*مطمئنا این شرکت دولتی در ایران نبوده!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 1:29  توسط پيام پارسا  | 

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:
به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
 شاگردان جواب دادند:
50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم
استاد گفت:
من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید:
خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد.
حق با توست.. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.
اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد  خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است.. اما مهم تر آن است  که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!
دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری.
زندگی همین است!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 14:29  توسط پيام پارسا  | 

از وقتی که دوستم مرا ترک کرده است
کاری ندارم جز راه رفتن ...
راه می روم
تا فراموش کنم
راه می روم،
می گریزم،
دور می شوم،

***
دوستم دیگر بر نمی گردد
اما حالا من
دونده دوی استقامت شده ام...

 

شعر از: شل سیلوراستاین ترجمه: چیستا یثربی از کتاب ۲۵ دقیقه مهلت نشر نامیرا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 14:18  توسط پيام پارسا  | 

یك دانشجو برای ادامه تحصیل و گرفتن دکترا همراه با خانواده اش عازم استرالیا شد. در آنجا پسر كوچکشان را در یک مدرسه استرالیایی ثبت نام کردند تا  او هم ادامه تحصیلش را در سیستم آموزش این کشور تجربه کند.
 روز اوّل كه پسر از مدرسه برگشت، پدر از او پرسيد: پسرم تعريف كن ببينم امروز در مدرسه چي ياد گرفتي؟
پسر جواب داد: امروز درباره خطرات سيگار كشيدن به ما گفتند، خانم معلّم برايمان يك كتاب قصّه خواند و يك كاردستي هم درست كرديم.
 پدر پرسيد: رياضي و علوم نخوانديد؟ پسر گفت: نه
 روز دوّم دوباره وقتي پسر از مدرسه برگشت پدر سؤال خودش را تكرار كرد. پسر جواب داد: امروز نصف روز را ورزش كرديم، ياد گرفتيم كه چطور اعتماد به نفسمان را از دست ندهيم، و زنگ آخر هم به كتابخانه رفتيم و به ما ياد دادند كه از كتاب هاي آنجا چطور استفاده كنيم.
 بعد از چندين روز كه پسر مي رفت و مي آمد و تعريف مي كرد، پدر كم كم نگران شد چرا كه مي ديد در مدرسه پسرش وقت كمي در  هفته صرف رياضي، فيزيك، علوم، و چيزهايي كه از نظر او درس درست و حسابي بودند مي شود. از آنجايي كه پدر نگران بود كه پسرش در اين دروس ضعيف رشد كند به پسرش گفت:
پسرم از اين به بعد دوشنبه ها مدرسه نرو تا در خانه خودم با تو رياضي و فيزيك كار كنم.
بنابراين پسر دوشنبه ها  مدرسه نمي رفت. دوشنبه اوّل از مدرسه زنگ زدند كه چرا پسرتان نيامده. گفتند مريض است. دوشنبه دوّم هم زنگ زدند باز يك بهانه اي آوردند. بعد از مدّتي مدير مدرسه مشكوك شد و پدر را به مدرسه فراخواند تا با او صحبت كند.
وقتي پدر به مدرسه رفت باز سعي كرد بهانه بياورد امّا مدير زير بار نمي رفت. بالاخره به ناچار حقيقت ماجرا را تعريف كرد. گفت كه نگران پيشرفت تحصيلي پسرش بوده و از اين تعجّب مي كند كه چرا در مدارس استراليا اينقدر كم درس درست و حسابي مي خوانند.
مدير پس از شنيدن حرف هاي پدر كمي سكوت كرد و سپس جواب داد:
ما هم ۵۰ سال پيش مثل شما فكر مي كرديم.
 
 
از زبان : علي قصّاب، معلّم رياضي و داراي مدال نقره جهاني در مسابقات رياضي

   

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 14:2  توسط پيام پارسا  | 

مرد کام آخر را گرفت و سیگار هم ته مانده رمقش را سوزاند و به ریه های مرد فرستاد.

مرد سیگارش را زمین انداخت و پاشنه اش را بر تن سیگار فشرد.هیکل سیگار زیر پای مرد از سرخی خالی شد و مچاله ماند،مرد رفت.نسیمی به تن مچاله شده سیگار خورد و سراندش کمی آن طرف تر.جایی که برگ هایی خشک روزها بود،بریده از درخت ها روی زمین بودند.نسیم باز به تن سیگار وزید و سرخی در درون سیگار زنده شد.برگی خود را به او نزدیکتر کرد.ساعتی بعد جنگل غرق در آتش بود.

 

منبع : داستان مینی مالیستی نوشته علی اصغر ارجی، نشر سایه گستر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 12:3  توسط پيام پارسا  | 

      بچه ی تاجر خسیسی واره خانه شد و از پدرش پرسید:

من امروز از مدرسه هیچ چی نفهمیدم، معلم راجع به صداقت حرف می زد، راستی بابا صداقت یعنی چی؟

پسرم،گوش کن با یک مثال توضیح می دهم، فرض کن پشت صندوق مغازه هستی که پیرزنی یک صد فرانکی، پول خریدهایش را می دهد، وقتی نگاه می کنی، می بینی دو تا اسکناس بهم چسبیده اند، پسرم، صداقت در اینجا یعنی چه؟

پسر:یعنی این که اسکناس اضافه را به پیرزن برگردانیم.

نه پسرم، صداقت این نیست، صداقت اینه که آیا موضوع را به شریکت میگی یا نه؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 11:44  توسط پيام پارسا  | 

می گویند روزی هارون بر گروهی می گذشت که بهلول برای آنها سخن می گفت.ایستاد و گوش فرا داد .

بهلول درباره ستمکاران و زورگویان و عاقبت آنان سخن می گفت. ناگهان هارون خشمگین شده و یقه بهلول را گرفت و سیلی سخت بر روی او نواخت، که ای دیوانه بدبخت آیا سخن تمام شده که درباره ستمکاران و زورگویان سخن می دهی؟

بهلول خنده معنی داری کرد و گفت:« ای خلیفه تو اگر زورگوی و ستمکار نیستی چرا حرف مرا به خود می گیری و خشمگین می شوی!»

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 22:10  توسط پيام پارسا  | 

از عرش صدای ربّنا می آید
آوای خوش خدا خدا می آید
فریاد که درهای بهشت باز کنید
مهمان خدا سوی خدا می آید


گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم 
گفتی: فانی قریب
     .:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.
گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد بهت نزدیك شم
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
     .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.
گفتم: این هم توفیق می‌خواهد! 
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
     .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.
گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
     .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.
گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار می‌تونم بكنم؟     
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
     .:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.
گفتم: دیگه روی توبه ندارم 
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
     .:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.
گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ 
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
     .:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟ 
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
     .:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! ...  توبه می‌كنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
     .:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك     
گفتی: الیس الله بكاف عبده
     .:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟ 
گفتی:
یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.
با خودم گفتم: خدا... خالق هستی... با فرشته‌هاش... به ما درود بفرستن تا آدم بشیم؟! ... ... ...   

لینک مطلب : شهر قصه

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 11:44  توسط پيام پارسا  | 

 به کجا چنین شتابان؟

گون از نسیم پرسید

دل من گرفته ز اینجا

هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان؟

همه آرزویم،

اما چه کنم که بسته پایم

به کجا چنین شتابان؟

به هر کجا که باشد بجز این سرسرایم

سفرت بخیر! اما،تو و دوستی، خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامت گذشتی

به شکوفه ها،به باران

برسان سلام ما را

 

 

شعر از : کدکنی

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 19:27  توسط پيام پارسا  | 

«آندره موروآ» نویسنده فرانسوی در جلسه ای چشمش به یکی از نویسندگان غیر معروف افتاد که ضمنا در رادیو و تلویزیون هم برنامه جالبی داشت.

موروآ ناگهان متوجه شد که موی سر این شخص کاملا سیاه ولی ریش کوتاه و کوچک او کاملا سفید است.

یکی از حاضرین از موروآ پرسید :«استاد ممکنه بفرمایید که چرا سر و ریش این آقا اینقدر تفاوت رنگ دارد؟»

موروآ بلافاصله گفت:« البته سیاهی موی سر و سفیدی ریش این آقا نشان می دهد که چانه این آقا بیشتر از مغزشان کار می کند!»

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 14:5  توسط پيام پارسا  | 

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان می آید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه ی بعضی ها 2 ،بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود.
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده، به علاوه آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند.پس از گذشت یک هفته بالاخره، بازی  تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد :
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت و کبنه را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 0:16  توسط پيام پارسا  | 




ماهي قرمز
سيب قرمز
عطر سنبل
سفرۀ هفت سين
سال،سالِ جديد
اما عشق من
همان عشق قديم


شعر از : حامد میرزاآقایی
با آرزوی سالی پر از آرامش،عشق،شادی و ثروت
سال نو مبارک
+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 14:16  توسط پيام پارسا  | 

ای رسول ما بگو خدای من هرکه از بندگان را خواهد وسیع روزی یا تنگ روزی می گرداند و شما در راه رضای خدا انفاق کنید، به شما عوض می بخشد او بهترین روزی دهنده است.

آیه 39 سوره سبا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 13:4  توسط پيام پارسا  | 

از برنارد شاو پرسیدند : از کی احساس کردی پیر شدی ؟ گفت : از وقتی به یک خانوم چشمک زدم بعد آن خانوم از من پرسید : آشغالی رفته تو چشمتون؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 0:7  توسط پيام پارسا  | 

می گویند "مریلین مونرو " یک وقتی نامه ای نوشت به " البرت انیشتین " که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه ها یمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند !
آقای " انیشتین " هم نوشت : ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم .واقعا هم که چه غوغایی می شود ! ولی این یک روی سکه است . فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود !

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 13:45  توسط پيام پارسا  | 

دو تا دانه توي خاك حاصلخيز بهاري كنار هم نشسته بودند.
دانه اولي گفت: «من مي خواهم رشد كنم! من مي خواهم ريشه هايم را هر چه عميق تر در دل خاك فرو كنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالاي سرم پخش كنم... من مي خواهم شكوفه هاي لطيف خودم را همانند بيرق هاي رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم... من مي خواهم گرماي آفتاب را روي صورت و لطافت شبنم صبحگاهي را روي گلبرگ هايم احساس كنم!» و بدين ترتيب دانه روئيد.

دانه دومي گفت: «من مي ترسم. اگر من ريشه هايم را به دل خاك سياه فرو كنم، نمي دانم كه در آن تاريكي با چه چيزهائي روبرو خواهم شد. اگر از ميان خاك سفت بالاي سرم را نگاه كنم، امكان دارد شاخه هاي لطيفم آسيب ببينند... چه خواهم كرد اگر شكوفه هايم باز شوند و ماري قصد خوردن آنها را كند؟ تازه، اگر قرار باشد شكوفه هايم به گل ننشينند، احتمال دارد بچه كوچكي مرا از ريشه بيرون بكشد. نه،همان بهتر كه منتظر بمانم تا فرصت بهتري نصيبم شود.» و بدين ترتيب دانه منتظر ماند.مرغ خانگي كه براي يافتن غذا مشغول كند و كاو زمين بود دانه را ديد و در يك چشم بر هم زدن قورتش داد.
"آن عده از انسان ها كه از حركت و رشد مي ترسند، به وسيله زندگي بلعيده مي شوند."

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 16:23  توسط پيام پارسا  | 

باد، پیچید در ترانه برگ

برگ، لرزید از بهانه باد

هر کجا برگ خشک بود، افتاد

باغ نالید و گفت:

-« باد، مباد! »

در شگفتم، گناه باد چه بود؟

برگ، خشکیده بود، باد ربود

باد، هرگز نبود دشمن برگ

مردن برگ، دست باد نبود.

 

زندگی ذره ذره می کاهد

خشک و پژمرده می کند چون برگ

مرگ، ناگاه می برد چون باد،

زندگی کرده دشمنی، یا مرگ؟

 

برگ خشکم به شاخسار وجود

تا کی آن باد سرد، سر برسد

تو هم ای دوست، ذره ذره مکش!

تا نخواهم که زودتر برسد..!

 

 

شعر از : فریدون مشیری

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 23:33  توسط پيام پارسا  |