تبليغاتX
پیام پارسا Payam e Parsa

پیام پارسا Payam e Parsa

نوشته های خوب

می گویند روزی هارون بر گروهی می گذشت که بهلول برای آنها سخن می گفت.ایستاد و گوش فرا داد .

بهلول درباره ستمکاران و زورگویان و عاقبت آنان سخن می گفت. ناگهان هارون خشمگین شده و یقه بهلول را گرفت و سیلی سخت بر روی او نواخت، که ای دیوانه بدبخت آیا سخن تمام شده که درباره ستمکاران و زورگویان سخن می دهی؟

بهلول خنده معنی داری کرد و گفت:« ای خلیفه تو اگر زورگوی و ستمکار نیستی چرا حرف مرا به خود می گیری و خشمگین می شوی!»

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 22:10  توسط پيام پارسا  | 

از عرش صدای ربّنا می آید
آوای خوش خدا خدا می آید
فریاد که درهای بهشت باز کنید
مهمان خدا سوی خدا می آید


گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم 
گفتی: فانی قریب
     .:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.
گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد بهت نزدیك شم
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
     .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.
گفتم: این هم توفیق می‌خواهد! 
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
     .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.
گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
     .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.
گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار می‌تونم بكنم؟     
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
     .:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.
گفتم: دیگه روی توبه ندارم 
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
     .:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.
گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ 
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
     .:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟ 
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
     .:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! ...  توبه می‌كنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
     .:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك     
گفتی: الیس الله بكاف عبده
     .:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟ 
گفتی:
یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.
با خودم گفتم: خدا... خالق هستی... با فرشته‌هاش... به ما درود بفرستن تا آدم بشیم؟! ... ... ...   

لینک مطلب : شهر قصه

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 11:44  توسط پيام پارسا  | 

 به کجا چنین شتابان؟

گون از نسیم پرسید

دل من گرفته ز اینجا

هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان؟

همه آرزویم،

اما چه کنم که بسته پایم

به کجا چنین شتابان؟

به هر کجا که باشد بجز این سرسرایم

سفرت بخیر! اما،تو و دوستی، خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامت گذشتی

به شکوفه ها،به باران

برسان سلام ما را

 

 

شعر از : کدکنی

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 19:27  توسط پيام پارسا  | 

«آندره موروآ» نویسنده فرانسوی در جلسه ای چشمش به یکی از نویسندگان غیر معروف افتاد که ضمنا در رادیو و تلویزیون هم برنامه جالبی داشت.

موروآ ناگهان متوجه شد که موس سر این شخص کاملا سیاه ولی ریش کوتاه و کوچک او کاملا سفید است.

یکی از حاضرین از موروآ پرسید :«استاد ممکنه بفرمایید که چرا سر و ریش این آقا اینقدر تفاوت رنگ دارد؟»

موروآ بلافاصله گفت:« البته سیاهی موی سر و سفیدی ریش این آقا نشان می دهد که چانه این آقا بیشتر از مغزشان کار می کند!»

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 14:5  توسط پيام پارسا  | 

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان می آید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه ی بعضی ها 2 ،بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود.
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده، به علاوه آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند.پس از گذشت یک هفته بالاخره، بازی  تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد :
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت و کبنه را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 0:16  توسط پيام پارسا  | 




ماهي قرمز
سيب قرمز
عطر سنبل
سفرۀ هفت سين
سال،سالِ جديد
اما عشق من
همان عشق قديم


شعر از : حامد میرزاآقایی
با آرزوی سالی پر از آرامش،عشق،شادی و ثروت
سال نو مبارک
+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 14:16  توسط پيام پارسا  | 

ای رسول ما بگو خدای من هرکه از بندگان را خواهد وسیع روزی یا تنگ روزی می گرداند و شما در راه رضای خدا انفاق کنید، به شما عوض می بخشد او بهترین روزی دهنده است.

آیه 39 سوره سبا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 13:4  توسط پيام پارسا  | 

از برنارد شاو پرسیدند : از کی احساس کردی پیر شدی ؟ گفت : از وقتی به یک خانوم چشمک زدم بعد آن خانوم از من پرسید : آشغالی رفته تو چشمتون؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 0:7  توسط پيام پارسا  | 

می گویند "مریلین مونرو " یک وقتی نامه ای نوشت به " البرت انیشتین " که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه ها یمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند !
آقای " انیشتین " هم نوشت : ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم .واقعا هم که چه غوغایی می شود ! ولی این یک روی سکه است . فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود !

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 13:45  توسط پيام پارسا  | 

دو تا دانه توي خاك حاصلخيز بهاري كنار هم نشسته بودند.
دانه اولي گفت: «من مي خواهم رشد كنم! من مي خواهم ريشه هايم را هر چه عميق تر در دل خاك فرو كنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالاي سرم پخش كنم... من مي خواهم شكوفه هاي لطيف خودم را همانند بيرق هاي رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم... من مي خواهم گرماي آفتاب را روي صورت و لطافت شبنم صبحگاهي را روي گلبرگ هايم احساس كنم!» و بدين ترتيب دانه روئيد.

دانه دومي گفت: «من مي ترسم. اگر من ريشه هايم را به دل خاك سياه فرو كنم، نمي دانم كه در آن تاريكي با چه چيزهائي روبرو خواهم شد. اگر از ميان خاك سفت بالاي سرم را نگاه كنم، امكان دارد شاخه هاي لطيفم آسيب ببينند... چه خواهم كرد اگر شكوفه هايم باز شوند و ماري قصد خوردن آنها را كند؟ تازه، اگر قرار باشد شكوفه هايم به گل ننشينند، احتمال دارد بچه كوچكي مرا از ريشه بيرون بكشد. نه،همان بهتر كه منتظر بمانم تا فرصت بهتري نصيبم شود.» و بدين ترتيب دانه منتظر ماند.مرغ خانگي كه براي يافتن غذا مشغول كند و كاو زمين بود دانه را ديد و در يك چشم بر هم زدن قورتش داد.
"آن عده از انسان ها كه از حركت و رشد مي ترسند، به وسيله زندگي بلعيده مي شوند."

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 16:23  توسط پيام پارسا  | 

باد، پیچید در ترانه برگ

برگ، لرزید از بهانه باد

هر کجا برگ خشک بود، افتاد

باغ نالید و گفت:

-« باد، مباد! »

در شگفتم، گناه باد چه بود؟

برگ، خشکیده بود، باد ربود

باد، هرگز نبود دشمن برگ

مردن برگ، دست باد نبود.

 

زندگی ذره ذره می کاهد

خشک و پژمرده می کند چون برگ

مرگ، ناگاه می برد چون باد،

زندگی کرده دشمنی، یا مرگ؟

 

برگ خشکم به شاخسار وجود

تا کی آن باد سرد، سر برسد

تو هم ای دوست، ذره ذره مکش!

تا نخواهم که زودتر برسد..!

 

 

شعر از : فریدون مشیری

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 23:33  توسط پيام پارسا  | 

روزی یک مشتری رو به فروشنده  کرد و گفت: من نمی توانم خمیر ریش را پیدا کنم.

فروشنده پاسخ داد: متاسفم آقا، موجودی خمیر ریش ما تمام شده است.

مدیر فروش که ناظر ماجرا بود بعد از رفتن مشتری رو به فروشنده کرد و با اعتراض گفت:

هیچ گاه به مشتری نگو که موجودی فروشگاه تمام شده. بلکه به او انتخاب های دیگری را پیشنهاد بده تا بعنوان کالای جایگزین خریداری نماید.

صبح روز بعد مدیر فروش به صورت اتفاقی شاهد صحبت های همان فروشنده با زنی سالخورده بود که می گفت: متاسفم خانم دستمال توالت را فردا در قفسه ها  جایگزین می کنیم، اما من می توانم بعنوان جایگزین سمباده مرغوب را پیشنهاد کنم.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 11:2  توسط پيام پارسا  | 

یه روز حوا از آدم می پرسه: دوسم داری؟ آدم می گه:مگه  چاره دیگه ای هم دارم؟

مرجع : http://www.itanz.com/

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 11:4  توسط پيام پارسا  | 

به آن بندگان من که ایمان آورده اند بگو: نماز به پا دارید و از آنچه روزی شما کرده ایم در نهان و آشکار انفاق کنند پیش از آنکه بیاید روزی که نه چیزی توان خرید و نه دوستی و کسی (جز خدا) بکار آید.

آیه 31 سوره ابراهیم

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 20:19  توسط پيام پارسا  | 

در یک نظر سنجی از مردم دنیا می خواستن نظرشونو راجع به کمبود غذا در سایر کشورها بگن. کسی جوابی نداد! مردم افریقا نمیدونستن غذا چیه, مردم آسیا نمیدونستن نظر چیه, مردم اروپا نمیدونستن کمبود چیه, و مردم امریکا نمیدونستن سایر کشور ها چیه!

مرجع : http://www.itanz.com

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 22:50  توسط پيام پارسا  | 

یک ایرانی در فرانسه مشغول رانندگی در اتوبان بوده و ناگهان متوجه می‌شه که خروجی مورد نظرش رو رد کرده... لذا به عادت دیرینه‌ی ایرانی‌ها، می‌زنه رو ترمز و با دنده عقب، شروع می‌کنه به برگشتن به عقب! اما در همین حال با یه ماشین دیگه تصادف می‌کنه... سرت رو درد نيارم، پليس میاد و اول با راننده‌ی فرانسوی صحبت می‌کنه و بعد میاد سراغ ایرانیه و بهش میگه: ما باید این آقا رو بازداشت کنیم، ایشون اونقدر مسته که فکر می‌کنه شما تو اتوبان داشتی دنده عقب می‌رفتی! 

مرجع : http://www.itanz.com

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 22:44  توسط پيام پارسا  | 

يک روز وقتى کارمندان یک شرکت تجاری  به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود:
  «ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنيم.»
در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت ‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.
اين کنجکاوى، تقريباً باعث شد كه تمام کارمندان  ساعت١٠ به سالن اجتماعات مراجعه كنند. رفته رفته که جمعيت زياد مى‌شد هيجان هم بالا مى‌رفت. همه پيش خود فکر مى‌کردند: «اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»
 کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.
 آينه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصوير خود را مى‌ديد. نوشته‌اى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود:
 «تنها يک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جزء خود شما. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد زندگى‌تان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقيت‌هايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد به خودتان کمک کنيد.
 زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدين‌تان، شريک زندگى‌تان يا محل کارتان تغيير مى‌کند، دستخوش تغيير نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مى‌کند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مى‌باشيد.
 مهم‌ترين رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است.
خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکن‌ها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيت‌هاى زندگى خودتان را بسازيد.
 دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.

 

مرجع  :  http://www.fekreno.org/

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 10:11  توسط پيام پارسا  | 

لبخند محزون زنی ده ساله بود این

کز گوشه ی چادر سیاه دیدیم ای ماه

آری زنی ده ساله بشنو تا بگویم

این قصه کوتاهست و دردآلود و جانکاه

وین جا جز این لبخند،لبخندی نبینی

شش ساله بود این زن که با مادرش آمد

از یک ده گیلان در سودای زیارت

آن مادرک ناگاه مُرد و دخترک ماند

و اینک شده سرمایه ی کسب و تجارت

نفرین بر این بیداد،ای مهتاب ، نفرین

 

 

شعر از مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 21:41  توسط پيام پارسا  | 

خانمی بچه ای خیل زشت و بد اخلاق و تخس داشت، شوهرش گفت: بچه رو ببر باغ وحش، سرگرم بشه و کمتر اذیت کنه.
زن گفت: مگر دیوانه ام که این کار را بکنم؟دیگه نمی گزارند او را خارج کنم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 19:30  توسط پيام پارسا  | 

راهبی در حال عبادت بود که ناگهان سربازی بالای سر او رسید و با عجله گفت : ای راهب سریع به من بگو که گوزن طلایی به کدام سمت رفت؟
راهب چشمانش را گشود و با دست مسیر را به سرباز نشان داد. لحظه ای بعد سر و کله وزیری پیدا شد او به راهب گفت: لطفاَ به من بگوئید که از کدام سمت باید به دنبال گوزن طلایی بروم؟ راهب نیز همان مسیر را به او نشان داد و دوباره مشغول عبادت شد. آخرین نفری که به سراغ راهب آمد پادشاه بود. او رو به راهب کرد و گفت: آیا شما می توانید به من لطفی نموده و مسیری که باید به دنبال گوزن طلایی بروم را نشان دهید؟ البته از این که مزاحم عبادتتان می شوم عذر خواهی می کنم.
راهب بدون این که چشمانش را بگشاید. گفت: بله، ای پادشاه گرانقدر. لطفاً این مسیر را دنبال کنید. هنوز خیلی دور نشده است.
پادشاه با تعجب گفت: شما بدون این که چشمانتان را باز کنید. چگونه دریافتید که من پادشاه هستیم.
راهب گفت: بسیار ساده است. همین که فردی زبان به حرف زدن می گشاید می توان دریافت که او کیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 11:36  توسط پيام پارسا  |